تبلیغات
سالار زینب حسین جان

موضوع :




1 . بنا به تحقیق، 208 قطعه داستانی در قرآنی مجید آمده است که برخی ادامه برخی دیگر می‏باشند و بعضی از آنها نیز کامل و مستقل می‏باشند .

2 . 63 سوره از 114 سوره قرآن کریم، حاوی قصه و حکایتی است و این یعنی آن که بیش از نیمی از سوره‏های قرآن، با هنر قص ه‏پردازی به انتقال پیام خود پرداخته‏اند .

3 . بیشترین قصه‏های قرآنی ابتدا در سوره اعراف و پس از آن بقره می‏باشند و سوره آل عمران در رتبه سوم قرار دارد .

4 . بیشترین داستان‏های قرآنی درباره حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل و فرعونیان است . پس از آن، بالاترین آمار متعلق به داستان‏های حضرت ابراهیم (ع) و داستان‏های حضرت عیسی (ع) و مادرش حضرت مریم (ع) است .

5 . هیچ یک از داستان‏های قرآنی براساس خیال‏پردازی یا شخصیت‏های فرضی نیست و همه قصه‏های قرآن واقعیت داشته‏اند و در واقع، روایتی الهی از یک رویداد حقیقی می‏باشند .

6 . گروهی از داستان‏های قرآن با استفهام تقدیری آغاز می‏شوند . این نوع استفهام، یکی از صنایع ادبی در فن داستان نویسی است که مخاطب را تشویق می‏کند تا قصه را پی‏گیری نماید; (طه/9 و ص/20) . در این روش معمولا داستان با این مقدمه آغاز می‏شود: «آیا این خبر را شنیده‏اید که ...» .

7 . گروهی از داستان‏های قرآنی با روش نوین (چکیده نویسی) آغاز می‏شود; یعنی قبل از شروع متن اصلی داستان، در جملات کوتاهی چکیده و هدف اصلی داستان می‏آید و سپس از ایجاد آمادگی ذهنی، به اصل مطلب پرداخته می‏شود . به عنوان نمونه، به آیات 10 تا 20 سوره اعراف - داستان آفرینش - مراجعه نمایید .

8 . گاهی از همین روش به صورت معکوس استفاده شده است ; یعنی ابتدا داستان اصلی آورده شده، سپس به بیان خلاصه و چکیده آن پرداخته شده است تا در جمع بندی به خواننده کمک نماید; (آل عمران/59) .

9 . شیوه قرآن در بیان قصه‏های عاشقانه بسیار لطیف و عبرت‏انگیز است . در قرآن کریم سعی شده است تا با مسائل عشقی به صورت سمبلیک و اشاره‏وار برخورد شود و از ارائه جزئیات یا به زبان آوردن صریح و زننده، خودداری شود . با خواندن داستان یوسف و زلیخا، این نکته را در خواهید یافت .

10 . یک نکته جالب در داستان‏های قرآنی، شکسته شدن حصار زمان است . گاهی حتی یک داستان در دل داستان دیگر آورده می‏شود; در حالی که در زمان‏های مختلف رخ داده‏اند . این خصوصیت قرآن، باعث می‏شود تا انسان با دقت و موشکافی، سعی در چیدن صحیح قطعات مختلف این داستان‏ها نماید و تمرکز بیشتری پیداکند .

11 . نکته زیبای دیگر آن که در قصه‏های قرآنی، جایگاه خاص زنان و نقش تعیین کننده و محوری آنان در اغلب داستان‏های قرآنی است; (تحریم 10 و 11) . زنان در داستان‏های قرآنی، به وضوح معرفی می‏شوند و شخصیتی مستقل دارند .

12 . قرآن در جاهایی که می‏خواهد الگویی عمومی ارائه کند و یا اندرزی فراگیر در داستان‏های خود مطرح کند، از کلمات عامی مانند مردی از خاندان فرعون (مؤمن/28) یا زن لوط و زن نوح (تحریم/10) استفاده می‏کند.

نقل شده از سایتhawzah.net





ارسال به:
موضوع :



چرا خدا شیطان را خلق کرد؟؟

اساسا چرا خدا این همه سختی ها(سیل و زلزله و مرگ و سرما و ...) و رنج ها را خلق کرد تا ما رنج بکشیم ؟
این سوالی بود که مدتی بود ذهنم را مشغول کرده بود به مطلبی برخوردم که جواب این سوالم را خیلی قشنگ داده بود؛ گفتگوی یک استاد با یک دانشجو
شما هم بخونید شاید شما هم قانع شدید

«یه سوال آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرده؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به خدا، افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- f) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.




ارسال به:
موضوع :


بنام تو ای عزیز بنده نواز



اندرزی ارزشمند از حضرت آیت الله العظمی مكارم شیرازی



قبل از هر چیز همه عزیزان و خودم را به تقواى پروردگار كه حصن حصین الهى و قلعه محكم خداوندى و
زاد یوم المعاد، بل «خیر الزاد الى خالق العباد» است، توصیه مى كنم تقوائى كه در اعماق جان ما نفوذ كند، و همه چیز ما را به رنگ خود درآورد و «من احسن من اللّه صبغة.. چنین تقوایى به تمام خواسته هاى ما جهت مى دهد، مسیر زندگى را مشخّص مى كند، و راه را روشن و هدف را عالى مى سازد.


همان تقوائى كه برترین سرمایه و بالاترین افتخار است، همان تقوائى كه انسان را به خدا پیوند مى دهد و به مقام عبودیت خاص او مى رساند و از عمق جانش این ندا برمى خیزد:

«الهى كفى بى عزّاً أن أكون لك عبداً و كفى بى فخراً أن تكون لى ربّا;
برترین عزّت من عبودیت توست و بالاترین افتخارم ربوبیت توست».

در این تاپیك اندرز های اخلاقی كه راه گشای زندگی دنیا و متضمن عافیت و عاقبت ما در جهان باقی ست از اساتید علم اخلاق و عرفان به رشته تحریر در میاید .باشد كه در این رهگذر درسی بیاموزیم و به قرب الهی نزدیك و با پشتوانه ای غنی تر به سر منزل مقصود برسیم


اولین اندرز :


عزیزان من! در این عمر كوتاه خود تلخ و شور زندگى را آزمودم و فراز و نشیب هایش را دیدم، و عزت و ذلّت و فقر و غنا، و سختى و راحتى آن را تجربه نمودم، سرانجام با تمام وجود، این حقیقت قرآنى را لمس كردم كه «و ما الحیوة الدنیا الا متاع الغُرور»(2)، آرى دنیا متاع غرور و فریب است و بیش از آنچه فكر مى كنیم توخالى و بى محتواست و به گفته شاعر:

زندگى نقطه مرموزى نیست
غیر تبدیل شب و روزى نیست
تلخ و شورى كه به نام عمر است
راستى آش دهن سوزى نیست!

تنها عقیده به حیات جاویدان در سراى دیگر است كه به زندگى این جهان مفهوم مى بخشد و اگر آن نبود زندگى این دنیا نه مفهومى داشت، نه هدفى!

من در تمام عمر خود چیز باارزشى نیافتم جز آنچه به جنبه هاى معنوى و ارزش هاى انسانى منتهى مى شود، همه ارزش هاى مادى سراب بود، انسان ها در خوابند، نقش ها نقش بر آبند، و انسان در زندگى دائماً در رنج و تب و تاب است.

كودكان دیروز، جوانان امروزند، و جوانان امروز، پیران فردا، و پیران، فردا در بستر خاك آرمیده اند، چنان كه گوئى هرگز نبوده اند!

هرگاه از كنار خانه بعضى از بزرگان علما و یا رجال و شخصیّت هاى مهم دیروز كه مى گذرم به خاطرم مى آید روزى در این خانه چه رفت و آمدهائى بود، چه هیاهوئى و غوغائى، و چه چشم هائى به آن خانه دوخته شده بود; ولى امروز گرد و غبار فراموشى روى آن پاشیده شده و خاموش و بى سر و صدا، گاه به یاد كلام هشداردهنده مولى على(ع) در نهج البلاغه مى افتم كه فرمود:

«فَكَأَنَّهُمْ لَمْ یَكُونُوا لِلدُّنْیا عُمّاراً وَ كَاَنَّ الاْخِرَةَ لَمْ تَزَلْ لَهُمْ داراً;
گوئى هرگز اهل این دنیا نبودند و سراى آخرت همیشه خانه آنها بوده است!»

دوستانى را با قامت هاى خمیده مى بینم كه بر عصا تكیه زده، چند قدمى را طى مى كنند، و مى ایستند تا نفسى تازه كنند و چند گام دیگر بپیمایند، ناگهان دوران جوانى آنها در نظرم مجسّم مى شود، چه قامت كشیده اى داشتند؟ چه شور و نشاطى؟ چه جنب و جوشى؟ چه خنده هاى مستانه اى و چه قهقهه هااى؟ ولى امروز گرد و غبار اندوه بر تمام چهره آنها نشسته، و چنان افسرده اند كه گوئى «از كوى شادمانى هرگز گذر نكرده اند!».

اینجاست كه مفهوم كلام بیدارگر الهى «وَ مَا هذِهِ الحَیوةُ الدُّنْیا اِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ» را با تمام وجود خود احساس مى كنم و مطمئن مى شوم دیگران هم به سن من برسند اگر كمى دقّت كنند درمى یابند.

با این حال این همه سر و دست شكستن براى مال و مقام، جاه و جلال براى چیست؟ و این گردآورى ها براى كیست؟ و این همه غفلت از كجا ناشى مى شود؟
مخصوصاً در جهان كنونى كه دگرگونى ها شتاب بیشترى به خود گرفته و تحوّلات، شدید شده است.

خانواده هایى را مى شناسم كه دیروز، همه دور هم جمع بودند و براى خود عالمى داشتند، امروز همه پراكنده شده اند، یكى در آمریكا زندگى مى كند، دیگرى در اروپا، دیگرى در جاى دیگر و پدر و مادر سالخورده در خانه، غریب و تنها مانده اند، و گاهى ماه ها مى گذرد كه نه خبرى از فرزندان خود دارند و نه فرزندان از آن ها. به یاد كلام پر نور امام مى افتم

«إنَّ شَیْئاً هذا آخِرُهُ لَحَقیقٌ اَنْ یُزْهَدَ فى اَوَّلِه;
چیزى كه پایانش این است سزاوار است در آغاز آن حرص و ولعى نباشد!»


گاه به زیارت اموات مخصوصاً محلّى كه مقبره علما و فضلا است رفته ام و دیده ام، اى عجب! گروه زیادى از دوستان و اَحِبّاى قدیم، امروز اینجا آرمیده اند، عكس هاى آنها كاملاً آشناست در اعماق تاریخ گذشته فرو مى روم، نكند من هم در میان آنها هستم و خیال مى كنم زنده ام و به یاد گفته آن شاعر باصفا مى افتم:

هر كه باشى و به هر جا برسى
آخرین منزل هستى این است!


حضرت آیت الله العظمی مكارم شیرازی



ارسال به:
موضوع :

سرنوشت افرادی چون ادیسون در آخرت!


سرنوشت افرادی هم چون ادیسون که فاقد ولایت و امامت بوده‌اند و در ضمن خدماتی به جامعه بشری نموده‌اند در آخرت چیست؟

بدیهی است خداوند متعال که نه تنها عادل، بلکه حکیم و رحیم است، از هیچ کس بیش از توان و امکانش سؤالی نمی‌نماید ، چنان چه فرمود: « لا یُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها - خدا هیچ كس را جز به اندازه طاقتش مكلّف نمى‏كند (البقره – 286)». پس اگر یک دانشمند یا یک عامی، فرصت، امکان و شرایط کسب معلومات و شناخت داشته، اما اهمال کرده، مسئول و پاسخ‌گو است و اگر به نسبت امکان و شرایط خود پیگری نموده، اما به خاطر محدودیت‌های زمانی – محیطی و ... به حقایق لازم دست نیافته، تکلیفی بر او نیست.

اگر چه ادیسون، انیشتاین و امثالهم، ولایت امیرالمؤمنین را نمی‌شناختند و نداشتند ، اما بنا به اقرارهای خودشان انسان‌های موحدی بودند و به خاطر دانش و خدماتشان به نوعی مأجور هستند (اجر می‌برند). مگر آن که از روی عمد اهمال یا لجاجت کرده باشند .

آیات ذیل و ده‌ها آیه‌ی دیگر، بیان از آن دارد که هیچ چیز (دانش، نیت، عمل و ...) حتی اگر به کوچکی ذره‌ و مثقالی باشد ، از نظر خداوند متعال، عادل، حکیم و رحیم مخفی و پوشیده نمی‌ماند و هر کس نتیجه‌ی اعمال و رفتار خود را می‌بیند ؛« إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً یُضاعِفْها وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظیماً ؛ خدا ذره‏اى هم ستم نمى‏كند. اگر نیكی باشد آن را دو برابر مى‏كند و (به غیر از اجر متقابل) از جانب خود نیز مزدى به کرامت مى‏دهد .»1

 « وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ كَفى‏ بِنا حاسِبین ؛ روز قیامت ترازوهاى عدل را برقرار مى‏كنیم، و به هیچ كس ستم نمى‏شود. اگر عملى به سنگینى یك هسته‌ی خردلی هم باشد به حسابش مى‏آوریم، كه ما حساب‏كردن را بسنده‏ایم .» ،  2 «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ - وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَه ؛ پس هر كس به وزن ذره‏اى نیكى كرده باشد آن را مى‏بیند - و هر كس به وزن ذره‏اى بدى كرده باشد آن را مى‏بیند .» 3

از نظر خداوند متعال، عادل، حکیم و رحیم مخفی و پوشیده نمی‌ماند و هر کس نتیجه‌ی اعمال و رفتار خود را می‌بیند ؛« إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً یُضاعِفْها وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظیماً ؛ خدا ذره‏اى هم ستم نمى‏كند. اگر نیكی باشد آن را دو برابر مى‏كند و (به غیر از اجر متقابل) از جانب خود نیز مزدى به کرامت مى‏دهد»

اما نکته‌ی قابل توجه دیگر برای تمامی سؤال‌های مشابه این است که عقل ، عدل و حکمت ایجاب می‌نماید که هر کس به هر هدفی کاری را انجام داد ، به همان هدفش خودش برسد و طبعاً برای هر کسی کاری کرد ، مزدش را از همان کس بگیرد . نمی‌شود برای کسی کاری را انجام داد و مزدش را از دیگری طلب نمود .

لذا اگر دانشمندی برای «علم» کار کرد (علم برای علم)، مزدش را از عالَم علم می‌گیرد. یعنی به نتیجه می‌رسد و دستآورد علمی او به نامش ثبت می‌شود و مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد. اگر دانشمندی برای « مردم » کاری کرد ، پس مزدش را از همان مردم می‌گیرد . یعنی احتمالاً مردم از او به نیکی و بزرگی یاد می‌کنند و قدردان زحماتش هستند . و اگر هدف یک دانشمند در عرصه‌ی علم و خدمت به مردم، کمال و قرب‌الهی بود ، یعنی برای خدا کاری کرد ، اجر و مزدش با خداست .

البته این امر اختصاص به دانشمندان ندارد و برای همگان چنین است ، حتی اگر کسی نماز بخواند و یا ذکر علی بن ابیطالب علیه‌السلام را به زبان بیاورد و دائم سخن از ولایت به میان آورد، اما هدفش خدا نباشد ، نزد خدا اجری ندارد و همه‌ی اعمال خوبش از بین می‌رود ؛ « وَ الَّذینَ كَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ لِقاءِ الْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كانُوا یَعْمَلُون‏ ؟ اعمال کسانی که آیات ما و دیدار آخرت را تکذیب کردند حبط می‌شود (از بین می‌رود)، آیا جز در مقابل کردارشان کیفر خواهند دید؟ »4

باید دانست که بقای هر عملی ، به طول بقای هدف آن است . پس اگر هدف فانی (دنیا) بود ، آن عمل نیز فانی می‌شود و از بین می‌رود و اگر هدف باقی (خدا) بود ، عمل و آثارش نیز باقی می‌ماند .

 

تنظیم: زهرا اجلال – گروه دین واندیشه تبیان


پی نوشت ها :

1- نساء / 40

2- انبیاء / 47

3- زلزلة / 7 – 8

4- اعراف / 147


منبع :

- سایت شبهات




ارسال به:
موضوع :

آثار شگفت آور کمک به فقیر

صدقه

یکی از کارهای بسیار مهم زندگی مؤمن که مورد تأکید خدا و رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) و ائمّه معصومین (صلوات الله علیهم اجمعین) است که همیشه باید در لیست برنامه های ضروری او باشد، مسئله ی برآوردن حاجات مؤمنین و گره گشایی از زندگی آنهاست. اهمیّت این موضوع در حدّی است که پی بردن به آن از حد ظرفیت عقل آدمی خارج است.

در حدیثی از پیامبر عزیز اسلام (صلی الله علیه و آله) وارد شده است که حضرت فرمود: «هر کس دل مؤمنی را شاد کند، مرا شاد نموده و هر که مرا شاد نماید خدا را شاد نموده است.»1 برابری شاد نمودن دل مؤمن با شادی خدا چیزی نیست که ما با عقل قاصر خود بتوانیم آن را درک نماییم.

بین مردم جامعه، آن قشر که از همه نیازمندتر و کمک رسانی به آنها بر همه لازم و ضروری است، فقرا جامعه هستند.

خداوند بی همتا در کلام نورانی خود به کرّات مؤمنین را به انفاق و کمک رسانی به فقرا و مستمندان سفارش فرموده است. از باب نمونه به یکی از آیات نورانی قرآن کریم در این زمینه اشاره می نمایم: خداوند مهربان در سوره ی مبارکه بقره در بیانی بسیار لطیف و زیبا می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا أنفقوا من طیبات ما کسبتم و مما اخرجنا لکم من الارض»2 ؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، از بهترین چیزهایی که بدست آورده اید و از آنچه از زمین برایتان بیرون آورده ایم، انفاق نمایید.

این سفارشات نورانی از ناحیه آن قدرت بی مثال، بیانگر اهمیت فوق العاده مسئله کمک رسانی به فقرا و تنگدستان است.

 و لذا بر مؤمنین خدا باور است که در این جهت از خود ذرّه ای تعلّل و سستی نشان نداده و با گوش جان به سخنان دلربای حضرت حق گوش فرا دهند، تا در مقابل از آثار مفید و برکات مادی و معنوی آن بهره ی کافی و وافی را برده باشند.

مواظب باش گول شیطان را نخوری

مؤمن در زندگی می کوشد که به خوشبختی هر دو سرا نائل آمده و با دستان خود آبادانی دنیا و آخرت را رقم زند ولی همواره بر سر راه جادّه ی خوشبختی با مانعی بزرگ روبرو است که چون سد عظیمی در پیش روی اوست. آن مانع عظیم کسی نیست جز شیطان رجیم، او دشمن قسم خورده ای است که هرگز در گمراه ساختن انسان ها عقب نشینی نکرده بلکه کمر همت را بسته و با تمام قوا به میدان آمده تا با طناب گمراهی، انسان را از آغوش رحمت الهی دور و در چاه تاریک هلاک اخروی واقع سازد.

شیطان دشمن نابکار و موجود خطرناکی است که هدفش بر هم ریختن اساس خوشبختی دنیا و آخرت آدمی است، و لذا به جرأت می توان گفت: او دشمن شماره یک انسان است.

وسوسه های شیطان ممکن است که مانع از انفاق و صدقه و کمک رسانی به فقیر شود، حتّی ممکن است در پرداخت زکات و خمس و سایر انفاق ها تأثیر سوء گذارد، و لذا نباید فریب وسوسه های پوچ و بی اساس او را بخوریم.

در موضوع کمک رسانی به فقرا، ترفندی که شیطان به کار می بندد این است که به انسان وعده فقر و تهیدستی می دهد به این صورت که در دل آدمی وسوسه می کند که اگر انفاق کنی اموالت کم شده و در نتیجه خود دچار فقر و تنگدستی می شوی، ولی ما باید به هوش  باشیم که این وسوسه ها پایه و اساسی ندارد و به هیچ وجه نباید به آن بها داد.

یکی از کارهای بسیار مهم زندگی مؤمن که مورد تأکید خدا و رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) و ائمّه معصومین (صلوات الله علیهم اجمعین) است که همیشه باید در لیست برنامه های ضروری او باشد، مسئله ی برآوردن حاجات مؤمنین و گره گشایی از زندگی آنهاست. اهمیّت این موضوع در حدّی است که پی بردن به آن از حد ظرفیت عقل آدمی خارج است

خداوند بی نیاز در کلام روح بخش خود در این باره به زیبایی می فرماید: (الشیطان یعدکم الفقر و یأمرکم بالفحشاء و الله یعدکم مغفره منه و فضلاً و الله واسع علیم)3 ؛ شیطان شما را وعده ی تهیدستی می دهد و به زشتی وا می دارد و خداوند به شما وعده ی آمرزش و بخشش خود را می دهد و او وسعت بخش داناست.

بنابراین ترک انفاق و صدقه به خاطر ترس از فقر و تهیدستی از وسوسه های مسموم شیطان است و مؤمن هرگز نباید خود را به خاطر این فکر غلط از خصلت زیبایی کمک رسانی به فقیر محروم نماید.


آثار شگفت آور کمک رسانی به فقیر

شاید شما خواننده محترم با این سؤال مواجه باشید که این همه سفارش و تأکید بر مسئله دستگیری از فقرا برای چیست؟! حتما آثار مفید و درخشانی بر آن مترتب است که مورد پافشاری خدا و اولیاء الهی قرار گرفته است؟!

در پاسخ باید گفت: که شما دوست عزیز، درست حدس زدید، موضوع ارزشمند دستگیری از فقرا و مستمندان دارای آثار بسیار مفید و ارزنده ای است که آشنایی با آنها موجب شگفتی و تعجّب فراوان است، که ما در ادامه به پاره ای از این آثار درخشان اشاره می کنیم:

1- ریشه کن شدن فاصله طبقاتی

یکی از بزرگترین مشکلات اجتماعی، که همواره بشر با آن مواجه است – علی رغم پیشرفت های صنعتی و مادی – فاصله طبقاتی است، به این معنا که در یک سو عدّه ای غرق در ثروت و ناز و نعمت بوده و از بهترین وسایل آسایش و رفاه بهره مند باشند و در سوی دیگر عدّه ای به اندازه ای در فقر و نداری غوطه ور باشند که حتی از تهیه لوازم ضروری زندگی (از قبیل غذا، لباس، مسکن، لباس ساده و ...) عاجز باشند، طبیعی است که در چنین جامعه ای رنگ عدالت و برابری به چشم نیاید. در چنین اوضاع تأسف باری، اضطراب، نگرانی، بدبینی و جنگ و دشمنی و نا امنی، امری اجتناب ناپذیر خواهد بود. زیرا در این جوامع غیر انسانی، درهای مددرسانی و کمک رسانی اجتماعی به روی فقرا بسته است و فقرا برای اداره زندگی خویش نیاز به منبع درآمدی دارند که با آن مخارج زندگی را تأمین نمایند، وقتی مردم جامعه دست رد بر سینه پر درد و سوخته ی فقرا می زنند، آنها چاره ای جز پناه آوردن به مشاغل کاذب و مفسده انگیز (از قبیل فروش مواد مخدّر، سی دی های مبتذل، عکس های مستهجن و ...) ندارند و در پاره ای از موارد در اثر شدّت فقر و نداری پا را فراتر نهاده و به مفاسد اخلاقی (خود فروشی، عمل شنیع زنا و ...) که اساس و بنیان نظام اخلاقی و رفتاری یک جامعه را بر هم می زند، روی می آورند.

اگرچه فقر و تنگدستی، مجوّز روی آوردن به چنین رفتارهای غیر انسانی و ناشایست نمی باشد ولی به هرحال مردم جامعه، از نظر صبر و شکیبایی همه در یک سطح نیستند، گروهی در اثر عمق ایمان و باور درونی به خدای عالم، طعم تلخ فقر و نداری را در کام وجود خود تحمّل کرده و ظاهر خود را چون انسانی بی نیاز حفظ می نمایند، به گونه ای که زبان به شکوه و گلایه نگشوده و دست نیاز به سوی دیگران دراز نمی کنند، این دسته از فقرا انسان های بسیار صبور و با استقامتی هستند که به قول معروف، بین مردم صورت را با سیلی سرخ نگه داشته اند و در مقابل عده قابل توجه ای از مردم، از این صبر و تحمّل برخواسته از ایمان بی نصیب هستند و لذا تا زمان محدودی می توانند طعم تلخ فقر و نداری را تحمل نمایند و بالاخره روزی فرا می رسد که کاسه صبرشان لبریز گشته و سرمایه ی عظیم ایمان خود را به باد فنا داده و برای خاموشی آتش فقر و تنگدستی به رفتارهای ناشایست و غیر انسانی روی می آورند.

این ما هستیم که باید این قشر آسیب پذیر جامعه را از مرداب فساد و فحشا نجات دهیم، تا در سیل ویرانگر فقر و نداری غرق نشوند. اسلام برای درمان این درد اجتماعی، راه حل بسیار مفید و کارآمدی را پیشنهاد می دهد و آن اینکه سطح زندگی مردم جامعه از نظر اقتصادی با هم یکسان و برابر شود تا فقرا نیز بتوانند همانند سایر اقشار جامعه نیازهای خود را به آسانی تأمین نمایند و این نمی شود مگر از طریق کمکهای مالی (از قبیل خمس، زکات، صدقه و ...)

البته ناگفته نماند، اگر ثروتمندان جامعه، بخشی از سرمایه خود را به سر و سامان بخشیدن به زندگی فقرا و نیازمندان اختصاص دهند، علاوه بر اینکه از پاداش های بسیار ارزشمند معنوی بهره مند می شوند به حفظ ثروت خود نیز کمک نموده و جلوی بسیاری از نا امنی های اجتماعی را خواهند گرفت و در حقیقت مال و دارایی خود را تا حد قابل توجه ای از خطرات بیمه کرده اند، زیرا افراد خلاف کار اگر از لحاظ اقتصادی تأمین شوند دست از خلاف بر می دارند.

گذشته از مشکلات فراوانی که بر عدم دستگیری از فقرا و مستمندان مترتب می شود، ما هر کسی را به وجدان انسانیش ارجاع می دهیم، آیا وجدان انسانی در ما می پذیرد که هر روز شاهد ناله ی جانسوز فقیر و اشکهای مظلومانه و آه جگر سوز او باشیم و چون موجودی بی احساس تنها نظاره گر این صحنه های غم انگیز باشیم این دور از انصاف است که ما از انواع وسایل آسایش و رفاه برخوردار باشیم و عدّه ای در اثر تنگدستی حتّی از ساده ترین لوازم زندگی (خوراک، پوشاک، فرش و ...) بی بهره باشند. آیا احساس و عواطف انسانی به آدمی اجازه می دهد که در زندگی همواره از غذاهای مطبوع و لذیذ و میوه های شیرین و آبدار میل نماید در حالی که عدّه ای از همنوعان ما در اثر فقر و نداری حتی از تهیه یک غذای ساده عاجز و ناتوان باشند و در اثر گرسنگی از شب تا به صبح در تب گرسنگی بسوزند بی آنکه لحظه ای چشم بر هم نهاده و از نعمت شیرین خواب بهره مند شوند.

پس بیاییم وجدان خفته خود را از خواب غفلت بیدار نماییم و در مقابل قشر محروم جامعه احساس مسئولیت نموده و درصدد حل مشکلات آنها برآییم.

اگرچه فقر و تنگدستی، مجوّز روی آوردن به چنین رفتارهای غیر انسانی و ناشایست نمی باشد ولی به هرحال مردم جامعه، از نظر صبر و شکیبایی همه در یک سطح نیستند، گروهی در اثر عمق ایمان و باور درونی به خدای عالم، طعم تلخ فقر و نداری را در کام وجود خود تحمّل کرده و ظاهر خود را چون انسانی بی نیاز حفظ می نمایند، به گونه ای که زبان به شکوه و گلایه نگشوده و دست نیاز به سوی دیگران دراز نمی کنند، این دسته از فقرا انسان های بسیار صبور و با استقامتی هستند که به قول معروف، بین مردم صورت را با سیلی سرخ نگه داشته اند

2- روی آوردن خیر و برکت در زندگی و زیاد شدن روزی

دومین اثر درخشان و سودمند دستگیری از فقرا و نیازمندان، این است خداوند در اثر این رفتار شایسته، درهای خیر و برکت را به روی انسان باز نموده و او را در زندگی از رزق و روزی مادی و معنوی خویش بهره مند می سازد.

ممکن است کسانی که در راه خدا به فقرا و مستمندان کمک می نماید، در فضای ذهنشان پندار غلطی نقش بسته باشد و آن اینکه آنچه را به فقرا داده اند همه را از دست داده و هرگز به آنها بازنمی گردد، در حالی که این پندار قضاوتی است نابجا که هرگز واقعیّت ندارد.

صدقه، کمک

خداوند بی همتا در کلام نورانی خود پرده از روی این حقیقت پنهان برداشته و به زیبایی می فرماید: (مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مائه حبه و الله یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم.)4. حکایت کسانی که مالشان را در راه خدا می بخشند، حکایت دانه ای است که هفت خوشه برویاند که در هر خوشه صد دانه باشد و خدا برای هرکس بخواهد پاداشی چند برابر می دهد و خدا وسعت بخش داناست.

بنابراین در اثر مالی که به فقرا و مستمندان پرداخت نموده اید، نه تنها اموالتان کم نمی شود بلکه خداوند مهربان از سرچشمه ی فضل و رحمت خویش چندین برابر آن مال را به شما بازمی گرداند.

راستی چه معامله ی سودآوری است که انسان از این طریق اموال خود را در بانک ذخیره الهی پس انداز نماید و در عوض سود هنگفتی از آن ذات بی همتا دریافت نماید.

در روایتی ششمین اختر تابناک آسمان ولایت امام صادق (علیه السلام) در بیانی زیبا و دلنشین در این باره می فرماید: (ان الصدقه تقضی الدین و تخلف بالبرکه)5. همانا صدقه بدهی را ادا نموده و برکت به جای می گذارد.

در روایتی دیگر از آن امام همام وارد شده که حضرت فرمود: «خداوند عالم می فرماید: هیچ چیز نیست مگر اینکه دیگری را موکل گرفتن آن کرده ام، مگر صدقه را، که آن را به دست خود می گیرم، حتّی اینکه مرد یا زن، خرمایی یا نصف خرمایی را صدقه می دهد، آن را تربیت می کنم و پرورش می دهم، همچنان که کسی کرّه اسب خود را تربیت می کند و چون روز قیامت به ملاقات من رسد آن صدقه را خواهد دید در حالی مثل کوه احد می باشد.» 6 ؛ یعنی خداوند بی نیاز آن صدقه را به گونه ای پرورش می دهد که گویا از یک کاه کوه ساخته باشند.»

بنابراین شایسته است که ما مؤمنین از غافله خیر عقب نمانده و در این معامله سودمند سهیم باشیم. در ادامه توجّه شما را به یک داستان بسیار آموزنده در این زمینه جلب می نمایم:

در کتاب شریف و ارزشمند کافی آمده است که: امام صادق(علیه السلام) به فرزندش محمد فرمود: ای فرزندم از آن پولی که خرج کرده ای چه مقدار باقی مانده است؟ محمد جواب داد: چهل دینار. حضرت فرمود: آنها را بیرون آورده و تمامش را صدقه بده. محمد گفت: غیر از این چهل دینار پول دیگری برای من باقی نمانده است. حضرت فرمود: تمام این پول ار صدقه بده، به یقین خدا جایگزین آن را به تو می دهد، مگر نمی دانی که هر چیزی کلیدی دارد و کلید روزی صدقه است، پس این چهل دینار را صدقه بده. محمّد همین کار را کرد. هنوز ده روز نگذشته بود که چهار هزار دینار از یک جایی به دست حضرت رسید. حضرت به فرزندش فرمود: ای پسرم ما چهل دینار در راه خدا دادیم و خدا در عوض چهار هزار دینار به ما داد.7


تبیان


پی نوشت ها:

1- بحارالأنوار، ج 71، ص 287

2- سوره بقره، آیه 267

3- همان، آیه 268

4- همان، آیه 261

5- کافی، ج4، ص 9

6- وسائل الشیعه، ج9، ص 382

7- کافی، ج4، ص 10




ارسال به:
موضوع :

چیستی و چگونگی تربیت دینی

تربیت دینی

مفهوم تربیت

«تربیت، عبارت است از پرورش دادن، یعنی استعدادهای درونی را که بالقوه در یکی شیء موجود است به فعلیت در آوردن و پروردن. و لهذا تربیت فقط در مورد جاندارها یعنی گیاه و حیوان و انسان صادق است و اگر در مورد غیر جاندار این کلمه را به کار ببریم مجازاً به کار برده ایم نه اینکه به مفهوم واقعی، آن شیء را پرورش داده ایم. یعنی یک سنگ و فلز را نمی شود پرورش داد، آن طور که یک گیاه یا یک حیوان و یا یک انسان را پرورش می دهند.» (تعلیم و تربیت، مرتضی مطهری، ص 56)

تربیت تابع فطرت

«تربیت باید تابع و پیرو فطرت، یعنی تابع و پیرو طبیعت و سرشت باشد.»(همان، ص 56) ... برای شکوفایی یک موجود زنده باید تلاش کرد تا همان استعدادهایی که در آن هست بروز و ظهور یابد، به طور مثال نمی توان یک مرغ را وادار به یادگیری ریاضیات کرد، چرا که استعداد مذکور، در مرغ وجود ندارد. در مورد انسان هم مربیان به دنبال از قوه به فعل رساندن استعدادهای درونی و پرورش و شکوفایی گرایشات فطری او می باشند.

ترس و تنبیه موانع تربیت انسان ها

آیا ترس و تهدید و فشار از لوازم قطعی تعلیم و تربیت است؟ آیا می توان تنها با نرمش و ملایمت و بدون استفاده از تنبیه و تهدید به تربیت فرزندان پرداخت؟ تنبیه و ترس کی و کجا لازم است؟

بطور اجمال در پاسخ سوالات مذکور می توان گفت: «ترس و ارعاب و تهدید، در تربیت انسان ها عامل تربیت نیست (تربیت به همان معنی پرورش). یعنی استعدادهای هیچ انسانی را از راه ترساندن، زدن، ارعاب و  تهدید نمی شود پرورش داد.» (همان، ص 57)

تربیت، عبارت است از پرورش دادن، یعنی استعدادهای درونی را که بالقوه در یکی شیء موجود است به فعلیت در آوردن و پروردن. و لهذا تربیت فقط در مورد جاندارها یعنی گیاه و حیوان و انسان صادق است و اگر در مورد غیر جاندار این کلمه را به کار ببریم مجازاً به کار برده ایم نه اینکه به مفهوم واقعی، آن شیء را پرورش داده ایم. یعنی یک سنگ و فلز را نمی شود پرورش داد، آن طور که یک گیاه یا یک حیوان و یا یک انسان را پرورش می دهند.

غنچه با زور گل نمی شود

«همانطور که یک غنچه گل را نمی شود به زور به صورت گل در آورد، مثلاً غنچه را بکشیم تا گل بشود، یا نهالی را که به زمین کرده ایم و می خواهد رشد بکند، با دست خودمان بگیریم به زور بکشیم تا رشد بکند. رشد آن به کشیدن نیست. اعمال زور آنجا مفید نیست. فقط از راه طبیعی که احتیاج دارد به قوه زمینی و خاک، آب، هوا، نور و حرارت [رشد می کند]. همان هایی را که احتیاج دارد باید به او بدهیم، خیلی هم با لطافت و نرمش و ملایمت - یعنی از راه خودش - تا رشد بکند. ولی اگر بخواهیم به زور گیاهی را رشد بدهیم [نتیجه نمی گیریم] ... از نظر تربیت انسان ها هم ترس و ارعاب عامل پرورش نیست... [از نظر اسلام] حتی عبادت هم اگر بر روح انسان جنبه زور و تحمیل داشته باشد علاوه بر این که اثر نیک نمی بخشد اثر سوء نیز می بخشد.» (همان، صص 57 و 59)


تربیت خرس مآبانه!

برتراندراسل تعبیر جالبی در مورد تربیت مبتنی بر زور و ارعاب دارد مرور آن در این اجمال خالی از لطف نخواهد بود. وی در کتاب "زناشویی و اخلاق" تربیت های مبتنی بر ترس و ارعاب را به "تربیت های خرس مآبانه" تعبیر می کند و می نویسد:

[برخی از متولیان امر تربیت] چه بسا که تربیت را مانند تعلیم خرس ها در سیرک شمرده اند. می دانید چطور به این خرس ها رقص می آموزند، آنها را روی یک صفحه  آهنین داغی می گذارند و به ایشان فلوت می زنند، آنها هم می رقصند، زیرا اگر دائماً بایستند کف پایشان می سوزد. نظیر این وضع برای کودکان پیش می آید که مورد ملامت بزرگتران قرار می گیرند. این ملامت ها بعدها آنان را مشوّش کرده و در زندگی ... بدبخت می سازد.»

 

تربیت دینی

موارد استفاده از ترس و تنبیه در تربیت

همانطور که ذکر شد ترس و زور عامل پرورش و شکوفایی استعدادها نمی شود. باید زمینه و فضا و فرصت بروز استعدادهای بالقوه انسان فراهم شود. تا تربیت صحیح براساس فطرت پاک الهی تحقق یابد. اما نباید فراموش کرد که بعد از طی کردن بستر آموزش و پرورش صحیح و تدارک تمهیدات لازم تربیتی، برای فرو نشاندن طغیان ها و لج بازی ها و سرکشی ها می توان گاهی از ابزار ترس و تنبیه بهره جست. «عامل ترس نه برای رشد دادن و پرورش دادن استعدادها، بلکه برای باز داشتن روح کودک با روح بزرگسال در اجتماع از برخی طغیان ها [به کار می رود]. یعنی عامل ترس عامل فرو نشاندن است... عامل جلوگیری [از رشد] استعدادهای پست و پایین و عامل جلوگیری از طغیان هاست.»(همان، ص 60)

برای شکوفایی یک موجود زنده باید تلاش کرد تا همان استعدادهایی که در آن هست بروز و ظهور یابد، به طور مثال نمی توان یک مرغ را وادار به یادگیری ریاضیات کرد، چرا که استعداد مذکور، در مرغ وجود ندارد.

تربیت و شفاف سازی ضوابط

نکته بسیار مهم در خصوص مساله تنبیه و تشویق در فرآیند تربیت دینی این است که علت تشویق و یا تهدید و تنبیه باید کاملاً شفاف و روشن برای همه، بخصوص برای کودکان طرح و تبیین شده و ضوابط و مقرراتی که می بایست مورد توجه و عمل قرار گیرند تعیین و تفهیم گردد.

«اگر کودک نفهمد که برای چه تشویق می شود و بالخصوص اگر نفهمد برای چه تهدید می شود روحش به کلی مشوّش می گردد، و امروز به این نکته پی برده اند که بسیاری از بیماری های روانی در اثر ترساندن ها یا کتک زدن ها و ارعاب های بیجا در کودکی پیدا می شود... فرض کنید مادری بچه اش در مجلسی روی دامن دوستش نشسته است، بچه که نمی فهمد نباید ادرار بکند. برای این بچه ادرار کردن مثل آب خوردن است و دیگر فرق نمی کند که در دامن مادر ادرار می کند یا در دامن دوست مادر... مادر ناراحت و عصبانی می شود و کتکش می زند. بدیهی است این بچه نمی فهمد که معنای این کتک [چیست؟]... آنچه که در روح او وارد می شود، این است که نباید ادرار بکند و نتیجه این است که هر وقت بخواهد ادرار بکند یک حالت اضطراب و هیجان به او دست می دهد، یک ترس در روحش وارد می شود از ادرار کردن، و بعد از آن، همیشه از عمل طبیعی خودش ترسناک است، و این ممکن است عوارض جسمانی  و عصبی و عقده های روانی ایجاد کند و ایجاد هم می کند.» (همان، ص 60 و 61)

کودک مورد و توجه و تاکید قرار گیرد، تا از بروز اختلالات جسمی و روانی و تربیتی کودک پیشگیری به عمل آید.


ابعاد استعدادهای انسان کدامند؟

در تعریف تربیت بر این نکته مهم تاکید شد که تربیت از قوه به فعل در آوردن استعدادهای درونی انسان است.

در اینجا بازشناسی استعداهای درونی مورد تامل قرار می گیرد. تا برای شکوفایی آنها برنامه ریزی، کار و کوشش لازم به عمل آید.

ترس و ارعاب و تهدید، در تربیت انسان ها عامل تربیت نیست (تربیت به همان معنی پرورش). یعنی استعدادهای هیچ انسانی را از راه ترساندن، زدن، ارعاب و  تهدید نمی شود پرورش داد.

در یک تقسیم بندی کلان روح آدمی(با تأملی بر حروف های یونگ) در پنج بُعد اصلی مورد مطالعه و بازکاوی قرار گرفته است:

1- استعداد عقلی (علمی و حقیقت جویی)

2- «استعداد اخلاقی (وجدان اخلاقی)، و این را امر اصلی در انسان می دانند که انسان در عمق سرنوشت و فطرت خود، اخلاقی خلق شده، یعنی [طوری] خلق شده که دیگران را دوست بدارد و خدمت کند و احسان نماید، و از اینکه کار بدی انجام دهد مثلاً ظلمی به کسی بکند رنج می برد. خلاصه وجدانی که انسان، دیگران را از خود و خود را از دیگران بداند در هر کسی وجود دارد »... (همان- ص 68)

3- «بُعد دینی. استعداد دینی، استعدادی اصیل در انسان است، و آن به حس تقدیس و حس پرستش تعبیر می شود... حس پرستش یک حقیقت مافوق و منزه است که انسان می خواهد در مقابل او خضوع و خشوع کند. با او مناجات نماید و او را تقدیس کند.

4- بعد هنری و ذوقی یا بعد زیبایی. انسان زیبایی را از آن جهت که زیبایی است دوست دارد.»(همان، ص 69)

5- «استعداد خلاقیت، انسان آفریننده و مبتکر و مبدع آفریده شده و از جمله چیزهایی که هر کس داراست و از آن لذت می برد قدرت ابداع و ابتکار و نوآوری است.» (همان، ص 69)

آیا اسلام هیچ عنایتی به بعد چهارم روح انسان یعنی استعداد هنری نموده و در اسلام به زیبایی و جمال عنایتی شده یا نه؟ بعضی چنین تصور می کنند که اسلام از این نظر خشک و جامد و بی عنایت است، و به عبارت دیگر اسلام ذوق کُش است.

اسلام و پرورش استعدادها

حال باید دید که اسلام در زمینه پرورش ابعاد پنج گانه روح انسان و در واقع شکوفایی استعدادهای درونی او چه دستورهایی داده است.

«قبلاً گفته شد که اسلام در زمینه علم و عقل فرو گذار نکرده در زمینه استعداد دینی هم شکنی نیست که دستورات زیادی دارد. عبادت ها، تذکرها، دعاها، خلوت ها و انس ها همه در این زمینه است.»

ولی آنچه که شاید بیشتر از همه نیاز به واکاوی دارد این است که «آیا اسلام هیچ عنایتی به بعد چهارم روح انسان یعنی استعداد هنری نموده و در اسلام به زیبایی و جمال عنایتی شده یا نه؟ بعضی چنین تصور می کنند که اسلام از این نظر خشک و جامد و بی عنایت است، و به عبارت دیگر اسلام ذوق کُش است.» (همان، ص 70) در حالی که اگر در اسلام منعی برای بعضی از فعالیت های به اصطلاح هنری مقرر شده برای مقابله با آثار و عوارض مخرب آنهاست. هنر نباید با روح نیایش و پرستش و تعالی روح انسان در تعارض باشد. مثلا موسیقی مورد نظر و تایید اسلام، موسیقی یی نیست که موجب "خفّت عقل" و ساقط شدن(حتی) موقتی حکومت عقل بشود. همان طور که شراب و قمار چنین خاصیتی دارند.

اسلام خواسته است از عقل انسان حفاظت و حراست کند اینکه در حدیث داریم که خدا زیباست و زیبایی ها را دوست دارد و یا اینکه قرآن و نهج البلاغه در زیبایی بیان بی نظیرند و ... حاکی است از عنایت اسلام عزیز به رشد متوازن و چند بعدی استعدادهای درونی انسان دارد... رشد یک بعدی رشدی کاریکاتوری است. و در واقع رشد نیست. فلج شدن است. درماندگی و واماندگی از بالندگی، بندگی و سازندگی است.

در پایان این مقاله لازم به ذکر است که از نظر اسلام پرورش جسم و توجه بر بهداشت و سلامت جسمی نیز مورد تاکیدات جدی واقع شده و از مهمترین پیش نیازهای زندگی دینی به شمار می آید.

کسی که به بهداشت جسمی و نظافت بدنی خود بی توجه باشد از نظر ایمانی نیز زیر سوال واقع می شود. نظافت جزئی از ایمان مذهبی تلقی شده است...

تبیان




ارسال به:
موضوع :

حضرت رقیه

شهادت حضرت رقیه در شام


پس از عاشورا، زنان خاندان نبوت شهادت پدران را از فرزندان خردسال پنهان می داشتند و می گفتند پدرانتان به سفر رفته اند؛ تا این که یزید آنان را به سرای خویش درآورد.
حسین علیه السلام دختری چهارساله به نام رقیه داشت. شبی از خواب برخواست و با حالتی پریشان گفت: پدرم کجاست که من اکنون او را در خواب دیدم. چون زنان این سخن را شنیدند گریستند و صدای شیون برخاست و یزید بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ مأموران بررسی کردند و ماجرا را برای یزید گفتند.

یزید گفت: سر پدرش را نزد او ببرید. آن سر مقدس را در زیر پوشش قرار داده و در برابرش نهادند.
کودک پرسید: این چیست؟ گفتند: سر پدرت حسین است. آن را برداشت و در دامن نهاد و می گفت: «چه کسی تو را به خون خضاب کرده است ای پدر؟ چه کسی رگ گلوی تو را بریده است ای پدر؟ چه کسی مرا به این کوچکی یتیم کرده است پدر؟ پس از تو به چه کسی امیدوار باشیم ای پدر؟ این دختر یتیم را چه کسی بزرگ کند؟ ای کاش من فدایت شده بودم، ای کاش من نابینا شده بودم! ای کاش من در خاک آرمیده بودم و محاسن به خون خضاب شده تو را نمی دیدم.»
آن گاه لب کوچک خود را بر لبهای پدر نهاد و گریه شدیدی کرد و از هوش رفت. هر چه تلاش کردند به هوش نیامد و او در همان خرابه های شام به شهادت رسید.

منابع:

  • نفس المهموم، ص 259.



ارسال به:
موضوع :




كرامات امام حسن مجتبی علیه السلام


كرامت عبارت است از «انجام كار خارق العاده با قدرت غیر عادّى و بدون ادّعاى نبوت و یا امامت»(5) و اگر با ادّعاى نبوّت و امامت همراه باشد، معجزه نامیده مى‏شود، به عقیده اكثریت علماى مذاهب اسلامى جز ـ گروه اندكى از معتزلى‏ها ـ صدور كرامت از اولیاى خداوند و به دست آن‏ها ممكن است.
در تاریخ نمونه‏ هاى زیادى از كرامات اولیاى خداوند نقل شده است. مثل سرگذشت حضرت مریم(ع) و جریان ولادت فرزندش حضرت عیسى(ع) و نزول میوه‏هاى بهشتى در محراب عبادت براى او نیز داستان آصف بن برخیا و انتقال تخت ملكه صبا از یمن به فلسطین در یك چشم بهم زدن و داستان‏ هایى كه از شیعه و سنّى درباره كرامات حضرت على(ع) نقل شده است.(6)

نمونه‏ هایى از معجزات و كرامات امام حسن(ع)


1. سخن گفتن با دشمن خدا در كودكى


در سال ششم هجرى قرار دادى بین پیامبر اكرم(ص) و كفّار قریش منعقد گردید كه بعدها به «صلح حدیبیّه» معروف شد. یكى از مواد صلح نامه این بود كه هر دو سپاه مى‏توانند با هر قبیله‏اى كه بخواهند پیمان دوستى امضاء كنند. بر این اساس، رسول خدا(ص) با قبیله «خزاعه» پیمان دوستى بست.

در سال هشتم هجرى یكى از افراد قبیله «بكر» كه هم پیمان كفار قریش بود، نسبت به پیامبر اسلام (ص) جسارت كرد، و شخصى از قبیله خزاعه او را در مقابل جسارتش سرزنش نمود و از رسول اكرم(ص) دفاع كرد. آن گاه با هم درگیر شدند و كفار قریش نیز به كمك قبیله هم پیمان خود «بكر» وارد صحنه گردیده و در نتیجه یك نفر از افراد قبیله «خزاعه» را كشتند و بدین وسیله صلح حدیبیّه نقض گردید. كفار قریش از این نقض معاهده پشیمان گشته، ابوسفیان را براى عذرخواهى و تجدید قرار داد به محضر پیامبر اكرم، فرستادند. ابوسفیان به حضور آن حضرت رسید و در خواست امان و تجدید پیمان نمود، ولى آن حضرت به سخنان او ترتیب اثر نداد.

ابوسفیان به ناچار به نزد امیرمؤمنان، على(ع) شرف‏یاب شد واز وى درخواست نمود كه در نزد پیامبر اكرم(ص) شفاعت نماید. على(ع) در جواب فرمود: پیامبر خدا(ص) با شما پیمانى بست و هرگز از پیمانش برنمى‏گردد... در این هنگام، امام حسن(ع) كه كودك خردسالى بود، به حضور پدر آمد و ابوسفیان خواست كه على(ع) اجازه دهد فرزندش حسن، نزد پیامبر اكرم(ص) از ابوسفیان شفاعت كند. با شنیدن این سخنان،
«فَاَقبَلَ الحَسَنُ(ع) اِلى اَبى سُفیانَ وَ ضَرَبَ اِحدى یَدَیهِ عَلى اَنِفه وَ الاُخرى عَلى لِحیته ثُمَّ اَنطَقَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِاَن قالَ: یا اَبا سُفیان! قُل لا اِلهَ اِلّا اللّهُ مُحَمّدٌ رَسول اللّهِ حَتّى اَكُونَ شَفیعاً فَقال (ع) اَلحَمدُ لِلّهِ الّذى جَعَلَ فى آلِ مُحَمّدٍ مِن ذُرّیة مُحَمَّد المُصطَفى نَظِیر یَحیى بن زَكرِیّا (وَ آتیناهُ الحكم صبیّاً)»(7)

پس امام حسن نزد ابوسفیان رفت و با یك دست بر بینى او و با دست دیگر بر محاسن او زد و خداوند او را به زبان آورد تا بگوید: اى ابوسفیان! بگو جز خداى یكتا خدایى نیست و محمد رسول خداست، من (برایت) شفاعت كنم. پس آنگاه على(ع) (كه با شنیدن سخنان فرزندش فوق العاده خوشحال شده بود) فرمود: سپاس خداوندى را سزاست كه در ذرّیه محمد(برگزیده‏اى) مانند یحیى بن زكریا قرار داد كه در كودكى از جانب خداوند به او حكمت (علم و دانش مخصوص) عطا گردید.»(8)




2. گرفتار شدن مرد ناصبى به نفرین امام حسن(ع)


بعد از داستان صلح حضرت با معاویه، مشاور معاویه ،عمرو عاص، از امام حسن(ع) خواست كه در میان سربازان دو سپاه سخنرانى نماید، حضرت با استفاده از فرصت به دست آمده به سخنرانى مبادرت ورزید بعد از حمد و ستایش الهى، به معرّفى خود پرداخت و خود را امام و پیشواى واقعى معرّفى نمود، و اضافه كرد كه ما خانواده داراى كرامات، و مورد عنایت الهى مى‏باشیم؛ ولكن چه كنم كه از حقم محروم شدم.

معاویه از نتایج سخنان حضرت احساس وحشت كرد؛ لذا از او خواست كه سخنان خود را قطع نماید، حضرت نیز مجبور شد سخنرانى خود را نیمه تمام گذارد. وقتى آن حضرت نشست، عدّه‏اى به او جسارت كردند.

از جمله، یك جوان ناصبى از بین مردم از جا بلند شد و به حضرت امام حسن(ع) و پدر بزرگوارش اسائه ادب نمود. تحمّل آن همه فحاشى و تحقیر سخت بر حضرت گران آمد و از طرف دیگر امكان داشت موجب شك و تردید راهیان ولایت و امامت گردد؛ بنابراین، حضرت دست به دعا برداشت و عرضه داشت:

«اللّهمّ غیّر ما به النّعمة و اجعله انثى لیعتبربه؛

خدایا نعمت (مردانگى) را از او سلب كن، و او را همچون زنان قرار بده تا عبرت بگیرد.» دعاى حضرت مستجاب شد و جسارت كنندگان در آن مجلس شرمنده شدند.

معاویه به عمرو عاص روكرد و گفت: تو به وسیله پیشنهاد خودت مردم شام را گرفتار فتنه كردى، و آنان به وسیله سخنرانى و كرامت او بیدار شدند.

عمروعاص گفت: اى معاویه! مردم شام تو را به خاطر دین و ایمانشان دوست ندارند، بلكه آنان طرفدار دنیا هستند و شمشیر و قدرت و ریاست نیز در اختیار تو قرار دارد؛ لذا نگران موقعیّت خود نباش.

ولى به هر حال مردم از اثر نفرین امام حسن(ع) با خبر شدند و از این امر تعجّب مى‏كردند، سرانجام جوان نفرین شده از كار خویش نادم و پشیمان گشته، با همسرش در حالى كه گریه مى ‏كردند، نزد امام حسن(ع) آمدند و از پیشگاه حضرت درخواست عفو و بخشش نمودند، حضرت نیز توبه آنها را پذیرفته، بار دیگر دست به دعا برداشت، و از خداوند خواست كه جوان نادم به حال اوّل خود برگردد، و چنین هم شد.





3. خبر از تعداد رطب‏هاى درخت و جنایات معاویه


بعد از گذشت شش ماه از امامت، امام حسن(ع) براى حفظ خون شیعیان و مصالح دیگر، با شرائطى صلح نامه‏اى با معاویه امضاء كرد. هنوز لشگرگاه خود را در «نخیله» ترك نكرده بود كه معاویه وارد شد، و در آنجا به بحث و گفتگو پرداختند.

در این میان، پسر هند از امام حسن(ع) پرسید: اى ابا محمد! شنیده‏ام كه رسول خدا از عالم غیب خبر مى‏داد! مثلاً مى‏گفت:

این درخت خرما چه مقدار میوه و رطب دارد! آیا شما نیز در این موارد علومى دارید؟ زیرا شیعیان شما عقیده دارند كه هرچه در آسمانها و زمین است، از شما پوشیده نیست و شما از همه آنها آگاهى دارید!

حضرت در جواب معاویه فرمود: «اى معاویه! اگر رسول خدا از نظر مقدار و كیل این قبیل ارقام را تعیین مى‏كرد، من مى‏توانم به صورت دقیق، تعداد آن را مشخص سازم.

در این وقت، معاویه به عنوان آزمایش سؤال كرد: این درخت چند دانه رطب دارد؟

حضرت فرمود: دقیقاً چهار هزار و چهار عدد.

معاویه دستور داد دانه‏هاى خرماى آن درخت را چیدند و به طور دقیق شمردند و با كمال تعجّب دید، تعداد آنها چهار هزار و سه عدد است!

حضرت فرمود: آنچه را گفته‏ام درست است. سپس بررسى دقیق‏ترى كردند و دیدند كه یك دانه خرما را «عبداللّه بن عامر» دردست خود نگه داشته است!

آن گاه حضرت فرمود: اى معاویه! من به تو اخبارى مى‏دهم كه تعجب مى‏كنى كه من چگونه این اخبار را در دوران كودكى از پیامبر آموختم! و آن این كه تو در آینده زیاد بن ابیه را برادر خود مى‏خوانى! و حجربن عدى را مظلومانه به قتل مى‏رسانى! و سرهاى بریده را از شهرهاى دیگر براى تو حمل مى‏كنند.

در تحقق این گونه پیشگوییها و اخبار از آینده كه حضرت حسن مجتبى(ع) از آنها پرده برداشته است،

علماء بزرگ اهل سنت درتاریخ آورده‏اند كه: زیاد بن ابیه از طرف معاویه فرماندار كوفه شد و چون شناخت كاملى به اصحاب امیرمؤمنان داشت، یكایك آنها را دستگیر كرده و دستور داد آنها را گردن زدند. از جمله دستگیر شدگان «حجربن عدى» بود كه او را به شام فرستاد. حجر در كنار معاویه قبرهاى آماده را یكطرف و كفن‏هاى مهیّا را در طرف دیگر دید، خود را آماده مرگ نمود(11) و اجازه خواست دو ركعت نماز بخواند. پس از آن سر او را از بدنش جدا كردند.

و همین معاویه زیاد بن ابیه را در بالاى منبر نشانید و به طور علنى اعلان كرد كه وى برادر معاویه از نطفه ابوسفیان است كه به طور نامشروع متولد گردیده است و آن گاه، شرح ماجراى خلاف عفت پدرش را نیز تشریح كرد!







4. شفاى وصال با عنایت امام حسن(ع)


میرزا محمّد شفیع شیرازى متخلص به وصال شیرازى متوفّى سال 1262 هـ. ق در شیراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفاى عصر فتحعلى شاه قاجار بود.

علاوه بر مراتب علمى، به تمام خطوط هفت گانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقایم،ریحان،تعلیق،و شكسته) مهارتى به سزا داشته و كتابهاى فراوانى نیز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، اینكه 67 قرآن به خط زیباى خود نوشته است.

بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب مى‏آورد و به پزشك مراجعه مى‏كند، دكتر مى‏گوید: من چشمت را درمان مى‏كنم، به شرطى كه دیگر با او نخوانى و خط ننویسى. پس از معالجه و بهبودى چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن مى‏كند تا این كه به كلّى نابینا مى‏شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسل به محمّد(ص)و آل او مى‏شود.

شبى در عالم رؤیا پیغمبر اكرم(ص) را در خواب مى‏بیند، حضرت به او مى‏فرماید: چرا در مصائب حسین (و حسن) مرثیه نمى‏گویى تا خداى متعال چشمانت را شفاء دهد.

در همان حال حضرت فاطمه زهرا(س) حاضر گردیده مى‏فرماید: وصال! اگر شعر مصیبت گفتى، اوّل از حسنم شروع كن؛ زیرا او خیلى مظلوم است.

صبح آن روز وصال شروع كرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفتن و این شعر را سرودن:

از تاب رفت و طشت طلب كرد و ناله كرد آن طشت راز خون جگر باغ لاله كرد نیمه دوّم شعر را كه گفت، ناگهان چشمانش روشن و بینا شد. آن گاه اضافه كرد:

خونى كه خورد در همه عمر، از گلو بریخت دل را تهى زخون دل چند ساله كرد زینب كشید معجر و آه از جگر كشید كلثوم زد به سینه و از درد ناله كرد.






ارسال به:
موضوع :




اسوه‏ ی ایثارگری

یكی دیگر از صفات برجسته‏ی امام مجتبی علیه السلام انفاق و بخشش بی‏سابقه ‏ی اوست.

تاریخ نگاران نوشته‏اند: امام حسن علیه السلام دوبار تمام ثروت خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار دارایی‏اش را به دو نصف كرده، نیمی را برای خود گذاشت و نصف دیگر را در راه خدا انفاق كرد.

امام حسن علیه السلام ملجأ درماندگان، آرام بخش دل‏های دردمندان و امید تهیدستان بود، هیچ گاه نشد كه فقیری به حضور آن بزرگوار برسد و دست‏خالی برگردد.

در همین مورد نقل كرده‏اند: مردی به حضور امام حسن علیه السلام آمد و اظهار فقر و حاجت كرد. امام حسن علیه السلام دستور داد تا پنجاه هزار درهم، به اضافه‏ی پانصد دینار به او بدهند.

مرد سائل حمالی را صدا زد كه پول‏هایش را برایش ببرد. امام مجتبی علیه السلام پوستین خود را هم به آن مرد داد و فرمود: این را هم به جای كرایه به آن مرد بده.






ارسال به:
موضوع :



اسوه‏ ی بزرگواری

امام حسن علیه السلام در طول زندگی پر بركتش همواره در راه هدایت و ارشاد مردم گام بر می‏داشت و شیوه‏ی برخوردش با عموم مردم حتی دشمنان چنان جالب و زیبا بود كه همه را به خود جذب می‏كرد.

مورخین نوشته‏اند «روزی امام مجتبی علیه السلام سواره از راهی می‏گذشت. مردی شامی بر سر راه آن حضرت آمد و ناسزا گفت. وقتی كه فحش‏هایش تمام شد، امام علیه السلام رو به او كرده و سلامش كرد! آنگاه خندید و گفت: ا

ی مرد! فكر می‏كنم در این جا غریب هستی... اگر از ما چیزی بخواهی، به تو عطا خواهیم كرد. اگر گرسنه‏ای سیرت می‏كنیم، اگر برهنه‏ای می‏پوشانیمت، اگر نیازی داری، بی‏نیازت می‏كنیم، اگر از جایی رانده شده‏ای پناهت می‏دهیم، اگر حاجتی خواسته باشی برآورده می‏كنیم، هم‏اینك بیا و مهمان ما باش. تا وقتی كه این‏جا هستی مهمان مایی...

مرد شامی كه این همه دل‏جویی و محبت را از امام مشاهده كرد به گریه افتاد و گفت:

«شهادت می‏دهم كه تو خلیفه‏ی خدا روی زمین هستی و خداوند بهتر می‏داند كه مقام خلافت و رسالت را در كجا قرار دهد. من پیش از این، دشمنی تو و پدرت را به سختی در دل داشتم. اما اكنون تو را محبوب ترین خلق خدا می‏دانم.

آن مرد، از آن پس، از دوستان و پیروان امام علیه السلام به شمار آمد و تا هنگامی كه در مدینه بود، همچنان مهمان آن بزرگوار بود.




ارسال به:
موضوع :


امام حسن مجتبی علیه السلام در نگاه پیامبر اکرم صلوات علیه و آله

پیامبر اکرم(صلی ‏الله‏ علیه‏و‏آله) فضایل و امتیازات فرزندش امام حسن مجتبی (علیه‏السلام) را بین مسلمانان تبلیغ می‏كرد و از ارتباط او با مقام نبوت و علاقه‏ی حقیقی كه به وی داشت همه ‏جا سخن می‏گفت.آنچه از زبان پیامبر اکرم(صلی ‏الله‏علیه ‏و‏آله) در مورد حضرت مجتبی(علیه‏السلام) بیان شده است چنین است:
«هر كس می‏خواهد آقای جوانان بهشت را ببیند به حسن(علیه‏السلام) نگاه كند.»(1)

«حسن گل خوشبویی است كه من از دنیا برگرفته‏ام.»(2)

روزی پیامبر اكرم(صلی‏الله ‏علیه‏و‏آله) به منبر رفت و امام حسن(علیه‏السلام) را در كنارش نشانید و نگاهی به مردم كرد و نظری به امام حسن (علیه ‏السلام) انداخت و فرمود: «این فرزند من است و خداوند اراده كرده كه به بركت و جود او بین مسلمانان صلح را برقرار سازد.»(3)

یكی از یاران پیامبر اکرم می‏گوید: پیغمبر(صلی‏الله‏علیه‏و‏� �له) را دیدم كه امام حسن(علیه‏السلام) را بر دوش می‏كشید و می‏فرمود:

«خدایا من حسن را دوست دارم، تو هم دوستش بدار.»(4)

شبی پیامبر خدا(صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) نماز عشاء می‏خواند و سجده‏ای طولانی به جا آورد. پس از پایان نماز، دلیل را از حضرتش پرسیدند، فرمود: پسرم حسن، بر پشتم نشسته بود و ناراحت بودم كه پیاده‏اش كنم.(5)

انس بن مالك نقل می‏كند كه: رسول الله(صلی‏الله‏علیه‏و‏آل� �) درباره‏ی امام حسن(علیه‏السلام) به من فرمود:

ای انس! حسن فرزند و میوه‏ی دل من است، اگر كسی او را اذیت كند، مرا اذیت كرده و هر كس مرا بیازارد، خدا را اذیت كرده است.(6)

زینب دختر ابو رافع می‏گوید: حضرت زهرا(سلام الله علیها) در هنگام بیماری رسول خدا(صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) هر دو فرزندش را نزد پیامبر (صلی‏الله ‏علیه‏و‏آله) آورد و فرمود: اینان فرزندان شما هستند. اكنون ارثی به آنان بدهید. حضرت فرمود:

«شرف و مجد و سیادتم را به حسن(علیه ‏السلام) دادم و شجاعت وجود خویش را به حسین(علیه‏السلام) بخشیدم.»(7)

البته باید در این مورد توضیحی بدهیم و آن این که اگر پیامبر اکرم فرمودند که شرف و مجد و سیادتم را به حسن دادم؛ به این معنا نیست که این خصوصیات در امام حسین(علیه‌السلام) وجود ندارد و یا شجاعت در امام حسن(علیه‌السلام) وجود ندارد؛ بلکه ائمه اطهار به عنوان انسان‌های کامل، تمام فضائل را دارا هستند ولی برخی از صفات در ائمه اطهار ظهور بیشتری پیدا کرده است.





ارسال به:
موضوع :







میلاد اولین گل بوستان زهرای اطهر (س)

نخستین مظهر و نشانه‏ی كوثر كه بر دامان پاك فاطمه‏ی اطهر (س) پا به عرصه‏ی گیتی نهاد امام حسن علیه السلام بود. نشانه‏ای از تجلی مقدس‏ترین پدیده‏ای كه از خجسته‏ترین پیوند برین انسانی، نصیب حضرت محمد صلی الله علیه و آله، علی مرتضی علیه السلام و فاطمه زهرا (س) گردید.

همان لؤلؤی كه از برزخ دو اقیانوس نبوت و امامت‏ به ظهور پیوست و معجزه‏ی بزرگ «مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخ لا یبغیان، یخرج منهما اللؤلوء والمرجان‏». (1) را تجسم بخشید و كلام خدا در كلمه‏ی وجود چنین ظاهر شد.

از نیایی الهام گیر و پدری پیشوا، وارثی برخاكیان و جلوه‏ای برافلاكیان پدید آمد با وراثتی ابراهیمی، مقصدی محمدی، منهجی علوی، زهره‏ای زهرایی كه عصای فرعون كوب موسی را در دست صلح آفرین عیسوی داشت و تندیس زنده‏ی اخلاق قرآن بود و رایت جاودانگی اسلامی را در زندگی توام با مجاهده و شكیبایی تضمین كرد و بقاع امن و ایمان را به ابدیت در بقیع شهادت بر افراشت و مكتبش از خاك گرم مدینه به همه سوی جهان جهت‏ یافت و با همه‏ی مظلومیتش در برابر سیاهی و تباهی جبهه گرفت و به حقیقت اصالت‏بخشید و مشعلدار گمراهان و زعیم ره یافتگان گردید.

حضرتش در بقیع بی بقعه; در جوار جده‏ی پدریش فاطمه بنت اسد، برادر زاده نازنینش امام سجاد علیه‌السلام و مضجع امام باقر و امام صادق علیهما السلام آرمیده است. (2)





تولد و كودكی

فرزند گرامی رسول الله و نخستین نوه‏ی او در مقدس‏ترین ماه‏های سال قمری یعنی پانزدهم (3) رمضان سال سوم هجرت چشم به جهان گشود.

امام مجتبی علیه السلام در دامان حضرت زهرا (س) بزرگ شد. او از همان دوران كودكی از نبوغ سرشاری برخوردار بود وی با حافظه‏ی نیرومندش، آیاتی را كه بر پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نازل می‏شد، می‏شنید و همه را حفظ می‏كرد و وقتی به خانه می‏رفت‏برای مادرش می‏خواند و حضرت فاطمه (س) آن آیات و سخنان رسول الله صلی الله علیه و آله را برای حضرت علی علیه السلام نقل می‏كرد و علی علیه السلام به شگفتی می‏پرسید: این آیات را چگونه شنیده است؟ و زهرای مرضیه می‏فرمود: از حسن علیه السلام شنیده‏ام. (4)

به داستانی در این مورد توجه كنید:
«روزی علی علیه السلام پنهان از دیدگان فرزندش به انتظار نشست، تا ببیند فرزندش چگونه آیات را بر مادرش تلاوت می‏كند.

امام حسن علیه السلام به خانه آمد و خواست آیات قرآن را برای مادرش بخواند; ولی زبانش به لكنت افتاد و از گفتار باز ماند و چون مادرش علت را پرسید، گفت:

مادر جان! گویا شخصیت‏بزرگی در این خانه است كه شكوه وجودش، مرا از سخن گفتن باز می‏دارد». (5)


امام حسن مجتبی علیه السلام بعد از پدر

پس از آن كه حضرت علی علیه السلام در محراب عبادت خون خویش را به پای درخت توحید نثار كرد امام مجتبی غمگین در سوگ اسوه‏ی صبر و بردباری، برفراز منبر رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند در فرازی از سخنانش فرمود:
... لقد قبض فی هذه اللیلة رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدركه الاخرون بعمل... (1)
«شب گذشته مردی از این جهان در گذشت كه هیچ یك از پیشینیان - در انجام وظیفه و اعمال شایسته بر او سبقت نگرفتند و از آیندگان نیز كسی را یارای پا به پایی او نیست...
و سپس فرمود: علی علیه السلام در شبی رخت از جهان بست كه در آن شب عیسای مسیح به آسمان عروج كرد، یوشع بن نون جانشین موسای پیامبر نیز در آن شب درگذشت.
پدرم در حالتی دنیا را ترك كرد كه هیچ سیم و زر و اندوخته‏ای نداشت. مگر تنها هفتصد درهم كه از هدایای مردم به جا مانده بود كه قصد داشت‏با آن خدمتكاری بگیرد.
در اینجا، امام گریست و مردم نیز همصدا با حضرت مجتبی علیه السلام گریستند.
سپس ادامه داد: من پسر بشیرم، من پسر نذیرم، من از خانواده‏ای هستم كه خداوند دوستی آنان را در كتاب خویش (قرآن) واجب كرده است آن جا كه می‏فرماید:
«قل لا اسئلكم علیه اجرا الا المودة فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا..». (2)
بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم در خواست نمی‏كنم جز دوست داشتن نزدیكانم [ اهل بیتم] ; و هر كس كار نیكی انجام دهد، بر نیكی‏اش می‏افزاییم‏».
بر این اساس دوستی ما - خاندان - همان حسنه و خوبی است كه خداوند بدان اشاره كرده است.
سپس بر جای خود نشست.
در این هنگام «عبدالله بن عباس‏» برخاست و به مردم گفت: این فرزند پیامبر شما و جانشین امام علی علیه السلام است، اكنون او رهبر و امام شماست. بیایید و با او بیعت نمایید!

مردم گروه گروه به سوی حضرت مجتبی علیه السلام روی آوردند و بیعت كردند. سپس امام علیه السلام خطبه‏ای بیان فرمود كه در آن بر لزوم اطاعت از خدا و پیامبر و اولی الامر تاكید شده بود و مردم را از پیروی شیطان برحذر داشت و اهمیت ایمان و عمل خیر را یادآور گردید (3).

امام مجتبی علیه السلام در سال چهلم هجرت و در سن 37 سالگی با مردم بیعت كرد و با آن‏ها شرط كرد كه: با هر كه من صلح كنم شما هم صلح كنید، با هر كه من جنگ كنم شما هم جنگ كنید و آن‏ها قبول كردند (4).

در ضمن امام علیه السلام نامه‏ای به معاویه نوشت و او را دعوت به بیعت كرد و متذكر شد كه اگر در امر اداره‏ی جامعه اخلال كند و جاسوس بگمارد با قاطعیت‏برخورد خواهد كرد و در مورد دستگیری و اعدام دو جاسوس وی به او هشدار داد (5).

معاویه در پاسخ امام نوشت:
... من از تو سابقه بیشتری دارم، پس بهتر آن كه تو پیرو من باشی. من نیز قول می‏دهم كه خلافت مسلمانان، پس از من با تو باشد و هر چه بیت‏المال عراق است در اختیار تو خواهم گذارد... (6)

و چنین بود كه معاویه از پذیرش حق امتناع ورزید و نه تنها از بیعت ‏با امام حسن علیه السلام خودداری كرد، بلكه عملا به طرح توطئه علیه حضرت پرداخت و با خدعه و فریب و تطمیع، افرادی را برانگیخت تا نسبت‏به قتل امام علیه السلام اقدام نمایند و سرانجام این امام مظلوم در بیت‏خودش به دست همسرش «جعده‏» زهر خورانده شد و به جای این كه نوشی برای مولی باشد نیشی شد كه جگر امام مجتبی علیه السلام را پاره كرد.

امام علیه السلام با دسیسه معاویه مسموم گردید... (7) و پس از چهل روز در روز بیست و هشتم ماه صفر سال پنجاهم هجری به شهادت رسید و در قبرستان بقیع به خاك سپرده شد. چونان خورشیدی در دل زمین (8).

پی نوشت:

1) ارشاد مفید، ص‏348- جلأ العیون مجلسی، ص‏378، تهران، انتشارات اسلامی، چاپ 1353.
2) شوری / 23.
3) زندگانی چهارده معصوم علیه السلام، ص‏543، عماد زاده.
4) جلأ العیون، ص‏378.
5) ارشاد مفید، ص‏350.
6) نهج البلاغه، شرح ابن ابی الحدید، ج‏16، ص‏35.
7) پیشوای دوم، ص‏28.

8) آفتابی در هزاران آیینه، ص‏119،







ارسال به:
موضوع :




دیده‏ها در ماتمت خون شد به جان غربتت
سینه‏ها توفنده در آتش‏فشان غربتت

اشك ما دریا كه مى‏باید برایت گریه كرد
ناله‏ ها موجند در این بیكران غربتت

اى امام رنج‏ها و صبرها، غم نامه‏ات
غصه مظلومى‏ات در داستان غربتت

آسمان در حسرتى لبریز بى‏تابى كند
سرگذارد تا شبى بر آستان غربتت

دشمنانت فتنه آوردند و یارانت غریب
عمر بود و لحظه‏هاى بى‏امان غربتت

مثل شمعى در سكوت بى‏كسى‏ها سوختى
كاش حس مى‏كرد هم‏دردى زبان غربتت

هر نسیمى مى‏وزد از خاك مظلوم بقیع
آشكارا آورد سوز جهان غربتت

قصه مظلومى‏ات ناگفته مى‏ماند كه شد
تیربارانِ تن پاكت، نشان غربتت




ارسال به:
موضوع :


امام محمد باقر علیه السلام

تو را به پنج چیز سفارش می کنم :
اگر مورد ستم واقع شدی ستم مکن ، اگر به تو خیانت کردند خیانت مکن ، اگر تکذیبت کردند خشمگین مشو ، اگر مدحت کنند شاد مشو ، و اگر نکوهشت کنند ، بیتابی مکن
.

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (167)



ارسال به:
موضوع :





سخاوت و بخشش


امام باقر(ع) با آن كه درآمدش كم، خرجش بسیار و عیال وار بود، درعین حال بخشندگى ‏اش بین خاص و عام آشكار و بزرگوارى ‏اش - مشهور، و فضل و نیكى ‏اش ‏معروف بود، افراد زیادى به امید بهره ‏مندى از جود و كرمش به سویش مى‏ شتافتند وهیچ یك ناامید بر نمى ‏گشتند. هركس به خانه‏ اش وارد مى ‏شد، از آنجا بیرون نمى ‏رفت،مگر آنكه غذایش مى ‏داد، لباس نیكویش مى‏ پوشاند و مبلغى پول به او مى ‏بخشید. بخشش‏ او به حدى بود كه مورد اعتراض نزدیكان قرار گرفت. آن حضرت یاور بیچارگان، یار درماندگان و دستگیر در راه ماندگان بود.

هرگاه شیعیانش از شهرهاى دیگر به دیدارش مى ‏رفتند. زاد و توشه راه، لباس و جایزه ‏شان مى ‏داد، و مى ‏فرمود:

«پیش از آنكه ملاقاتم كنید این ها برایتان آماده شده ‏بود».

جایزه ‏هایش بین پانصد تا هزار درهم بود. هم خود مى‏ بخشید و هم به یاران وخویشانش سفارش مى ‏كرد كه بخشنده باشند، در یك روز هشت هزار دینار به مستمندان‏ مدینه بخشید و خانواده ‏اى را كه یازده نفر بودند و همه غلام و كنیز بودند آزاد كرد. به سبب بخشش هایش نیازمندان زیادى به منزلش مراجعه مى‏ كردند و آن حضرت به‏ غلامان و كنیزانش سفارش مى ‏كرد كه آنها را تحقیر نكنند و گدا ننامند بلكه آنان ‏را به بهترین نامهایشان صدا بزنند. هر روز جمعه یك دینار صدقه مى‏ داد و مى‏ فرمود:

«نیك و زشت و صدقه روز جمعه دو چندان مى ‏شود»

و نیز مى ‏فرمود:

«نیكى،فقر را مى‏ زداید و بر عمر مى ‏افزاید و از مرگ بد پیشگیرى مى‏ كند». پیوسته یارانش‏ را به همدردى و دستگیرى یكدیگر سفارش مى ‏كرد

و مى ‏فرمود: «چه بد برادرى است، برادرى كه چون غنى باشى همراهت‏ باشد و چون فقیر شوى تو را تنها بگذارد». و مى ‏فرمود: «برادرى آنگاه كامل است كه یكى از شما دست در جیب رفیقش كند و هرچه مى ‏خواهد برگیرد».





ارسال به:
صفحات :1 2 3 4

DESIGN BY NOOR