تبلیغات
سالار زینب حسین جان

موضوع :


 
ورود كاروان اسراء به كوفه

در روایت حذام امده است فرزندان احمد مختار و جگرگوشه حیدر را چون اسرای كفار با سرهای شهداء وارد كوفه كردند، زنهای كوفیان بر بالای بامها رفته بودند كه ایشان را نظاره كنند. همین كه ایشان را عبور می‌دادند زنی از بالای بام آواز برداشت:

مِنْ اَیّ الاساری اَنْتُنّ

شما اسیران از اسیران كدام مملكت و كدام قبیله‌اید؟

گفتند ما اسیران آل مُحَمَّدیم، آن زن چون این بشنید از بام به زیر آمد و هر چه چادر و مقنعه داشت جمع كرد و بر ایشان بخش نمود، ایشان گرفتند و خود را به آنها پوشانیدند.

مؤلف گوید: كه شیخ عالم جلیل القدر مرحوم حاج ملا احمد نراقی عطرالله مرقده در كتاب سیف الاُمّه از كتاب ارمیای پیغمبر نقل كرده كه در اخبار از سیدالشهداء علیه السلام در فصل چهارم آن فرمود آنچه خلاصه‌اش اینست كه چه شد و چه حادثه‌ای روی داد كه رنگ بهترین طلاها تار شد، و سنگهای بنای عرش الهی پراكنده شدند و فرزندان بیت المعمور كه به اولین طلا زینت داده شده بودند و از جمیع مخلوقات نجیب‌تر بودند چون سفال كوزه‌گران پنداشته شدند در وقتی كه حیوانات پستانهای خود را برهنه كرده بچه‌های خود را شیر می‌دادند.

عزیزان من در میان امت بیرحم دل سخت چوب خشك شده در بیانان گرفتار مانده‌اند، و از تشنگی زبان طفل شیرخواره به كامش چسبیده، در چاشتگاهی كه همه كودكان نان می‌طلبیدند چون بزرگان آن كودكان را كشته بودند كسی نبود كه نان به ایشان دهد.



آنانی كه در سفره عزت تنعم می‌كردند در سر راهها هلاك شدند. پس وای بر غریبی ایشان، برطرف شدند عزیزان من به نحوی كه برطرف شدن ایشان از برطرف شدن قوم سدوم عظیم‌تر شد، زیرا كه آنها هر چند برطرف شدن اما كسی دست به ایشان نگذاشت، اما اینها با وجود آنكه از راه پاكی و عصمت مقدس بودند و از برف سفیدتر و از شیر بی‌غش‌تر و از یاقوت درخشانتر. رویهای ایشان از شدت مصیبتهای دوران متغیر گشته بود كه در كوچه‌ها شناخته نشدند زیرا كه پوست ایشان به استخوانها چسبیده بود.


فقیر گوید: كه از این فقره از كتاب آسمانی كه ظاهراً اشاره به همین واقعه در كوفه باشد معلوم شد سر سوال آن زن مِن اَیّ الاُساری اَنْتُنّ والله العالم.

شیخ مفید و شیخ طوسی از حذلم بن ستیر روایت كرده‌اند كه گفت من در ماه محرم سال شصت و یكم وارد كوفه گشتم و آن هنگامی بود كه حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام را با زنان اهلبیت به كوفه وارد می‌كردند و لشكر ابن زیاد برایشان احاطه كرده بودند و مردم كوفه از منازل خود به جهت تماشا بیرون آمده بودند چون اهلبیت را بر آن شتران بی‌روپوش و برهنه وارد كردند، زنان كوفه به حال ایشان رقت كرده گریه و ندبه آغاز نمودند.

در آن حال علی بن الحسین علیه السلام را دیدم كه از كثرت علت و مرض رنجور و ضعیف گشته و غل جامعه بر گردنش نهاده‌اند و دستهایش را به گردن مغلول كرده‌اند و آن حضرت به صدای ضعیفی می‌فرمود كه این زنها بر ما گریه می‌كنند پس ما را كه كشته است.



ارسال به:
صفحات :

DESIGN BY NOOR