تبلیغات
سالار زینب حسین جان

موضوع :




كرامات امام حسن مجتبی علیه السلام


كرامت عبارت است از «انجام كار خارق العاده با قدرت غیر عادّى و بدون ادّعاى نبوت و یا امامت»(5) و اگر با ادّعاى نبوّت و امامت همراه باشد، معجزه نامیده مى‏شود، به عقیده اكثریت علماى مذاهب اسلامى جز ـ گروه اندكى از معتزلى‏ها ـ صدور كرامت از اولیاى خداوند و به دست آن‏ها ممكن است.
در تاریخ نمونه‏ هاى زیادى از كرامات اولیاى خداوند نقل شده است. مثل سرگذشت حضرت مریم(ع) و جریان ولادت فرزندش حضرت عیسى(ع) و نزول میوه‏هاى بهشتى در محراب عبادت براى او نیز داستان آصف بن برخیا و انتقال تخت ملكه صبا از یمن به فلسطین در یك چشم بهم زدن و داستان‏ هایى كه از شیعه و سنّى درباره كرامات حضرت على(ع) نقل شده است.(6)

نمونه‏ هایى از معجزات و كرامات امام حسن(ع)


1. سخن گفتن با دشمن خدا در كودكى


در سال ششم هجرى قرار دادى بین پیامبر اكرم(ص) و كفّار قریش منعقد گردید كه بعدها به «صلح حدیبیّه» معروف شد. یكى از مواد صلح نامه این بود كه هر دو سپاه مى‏توانند با هر قبیله‏اى كه بخواهند پیمان دوستى امضاء كنند. بر این اساس، رسول خدا(ص) با قبیله «خزاعه» پیمان دوستى بست.

در سال هشتم هجرى یكى از افراد قبیله «بكر» كه هم پیمان كفار قریش بود، نسبت به پیامبر اسلام (ص) جسارت كرد، و شخصى از قبیله خزاعه او را در مقابل جسارتش سرزنش نمود و از رسول اكرم(ص) دفاع كرد. آن گاه با هم درگیر شدند و كفار قریش نیز به كمك قبیله هم پیمان خود «بكر» وارد صحنه گردیده و در نتیجه یك نفر از افراد قبیله «خزاعه» را كشتند و بدین وسیله صلح حدیبیّه نقض گردید. كفار قریش از این نقض معاهده پشیمان گشته، ابوسفیان را براى عذرخواهى و تجدید قرار داد به محضر پیامبر اكرم، فرستادند. ابوسفیان به حضور آن حضرت رسید و در خواست امان و تجدید پیمان نمود، ولى آن حضرت به سخنان او ترتیب اثر نداد.

ابوسفیان به ناچار به نزد امیرمؤمنان، على(ع) شرف‏یاب شد واز وى درخواست نمود كه در نزد پیامبر اكرم(ص) شفاعت نماید. على(ع) در جواب فرمود: پیامبر خدا(ص) با شما پیمانى بست و هرگز از پیمانش برنمى‏گردد... در این هنگام، امام حسن(ع) كه كودك خردسالى بود، به حضور پدر آمد و ابوسفیان خواست كه على(ع) اجازه دهد فرزندش حسن، نزد پیامبر اكرم(ص) از ابوسفیان شفاعت كند. با شنیدن این سخنان،
«فَاَقبَلَ الحَسَنُ(ع) اِلى اَبى سُفیانَ وَ ضَرَبَ اِحدى یَدَیهِ عَلى اَنِفه وَ الاُخرى عَلى لِحیته ثُمَّ اَنطَقَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِاَن قالَ: یا اَبا سُفیان! قُل لا اِلهَ اِلّا اللّهُ مُحَمّدٌ رَسول اللّهِ حَتّى اَكُونَ شَفیعاً فَقال (ع) اَلحَمدُ لِلّهِ الّذى جَعَلَ فى آلِ مُحَمّدٍ مِن ذُرّیة مُحَمَّد المُصطَفى نَظِیر یَحیى بن زَكرِیّا (وَ آتیناهُ الحكم صبیّاً)»(7)

پس امام حسن نزد ابوسفیان رفت و با یك دست بر بینى او و با دست دیگر بر محاسن او زد و خداوند او را به زبان آورد تا بگوید: اى ابوسفیان! بگو جز خداى یكتا خدایى نیست و محمد رسول خداست، من (برایت) شفاعت كنم. پس آنگاه على(ع) (كه با شنیدن سخنان فرزندش فوق العاده خوشحال شده بود) فرمود: سپاس خداوندى را سزاست كه در ذرّیه محمد(برگزیده‏اى) مانند یحیى بن زكریا قرار داد كه در كودكى از جانب خداوند به او حكمت (علم و دانش مخصوص) عطا گردید.»(8)




2. گرفتار شدن مرد ناصبى به نفرین امام حسن(ع)


بعد از داستان صلح حضرت با معاویه، مشاور معاویه ،عمرو عاص، از امام حسن(ع) خواست كه در میان سربازان دو سپاه سخنرانى نماید، حضرت با استفاده از فرصت به دست آمده به سخنرانى مبادرت ورزید بعد از حمد و ستایش الهى، به معرّفى خود پرداخت و خود را امام و پیشواى واقعى معرّفى نمود، و اضافه كرد كه ما خانواده داراى كرامات، و مورد عنایت الهى مى‏باشیم؛ ولكن چه كنم كه از حقم محروم شدم.

معاویه از نتایج سخنان حضرت احساس وحشت كرد؛ لذا از او خواست كه سخنان خود را قطع نماید، حضرت نیز مجبور شد سخنرانى خود را نیمه تمام گذارد. وقتى آن حضرت نشست، عدّه‏اى به او جسارت كردند.

از جمله، یك جوان ناصبى از بین مردم از جا بلند شد و به حضرت امام حسن(ع) و پدر بزرگوارش اسائه ادب نمود. تحمّل آن همه فحاشى و تحقیر سخت بر حضرت گران آمد و از طرف دیگر امكان داشت موجب شك و تردید راهیان ولایت و امامت گردد؛ بنابراین، حضرت دست به دعا برداشت و عرضه داشت:

«اللّهمّ غیّر ما به النّعمة و اجعله انثى لیعتبربه؛

خدایا نعمت (مردانگى) را از او سلب كن، و او را همچون زنان قرار بده تا عبرت بگیرد.» دعاى حضرت مستجاب شد و جسارت كنندگان در آن مجلس شرمنده شدند.

معاویه به عمرو عاص روكرد و گفت: تو به وسیله پیشنهاد خودت مردم شام را گرفتار فتنه كردى، و آنان به وسیله سخنرانى و كرامت او بیدار شدند.

عمروعاص گفت: اى معاویه! مردم شام تو را به خاطر دین و ایمانشان دوست ندارند، بلكه آنان طرفدار دنیا هستند و شمشیر و قدرت و ریاست نیز در اختیار تو قرار دارد؛ لذا نگران موقعیّت خود نباش.

ولى به هر حال مردم از اثر نفرین امام حسن(ع) با خبر شدند و از این امر تعجّب مى‏كردند، سرانجام جوان نفرین شده از كار خویش نادم و پشیمان گشته، با همسرش در حالى كه گریه مى ‏كردند، نزد امام حسن(ع) آمدند و از پیشگاه حضرت درخواست عفو و بخشش نمودند، حضرت نیز توبه آنها را پذیرفته، بار دیگر دست به دعا برداشت، و از خداوند خواست كه جوان نادم به حال اوّل خود برگردد، و چنین هم شد.





3. خبر از تعداد رطب‏هاى درخت و جنایات معاویه


بعد از گذشت شش ماه از امامت، امام حسن(ع) براى حفظ خون شیعیان و مصالح دیگر، با شرائطى صلح نامه‏اى با معاویه امضاء كرد. هنوز لشگرگاه خود را در «نخیله» ترك نكرده بود كه معاویه وارد شد، و در آنجا به بحث و گفتگو پرداختند.

در این میان، پسر هند از امام حسن(ع) پرسید: اى ابا محمد! شنیده‏ام كه رسول خدا از عالم غیب خبر مى‏داد! مثلاً مى‏گفت:

این درخت خرما چه مقدار میوه و رطب دارد! آیا شما نیز در این موارد علومى دارید؟ زیرا شیعیان شما عقیده دارند كه هرچه در آسمانها و زمین است، از شما پوشیده نیست و شما از همه آنها آگاهى دارید!

حضرت در جواب معاویه فرمود: «اى معاویه! اگر رسول خدا از نظر مقدار و كیل این قبیل ارقام را تعیین مى‏كرد، من مى‏توانم به صورت دقیق، تعداد آن را مشخص سازم.

در این وقت، معاویه به عنوان آزمایش سؤال كرد: این درخت چند دانه رطب دارد؟

حضرت فرمود: دقیقاً چهار هزار و چهار عدد.

معاویه دستور داد دانه‏هاى خرماى آن درخت را چیدند و به طور دقیق شمردند و با كمال تعجّب دید، تعداد آنها چهار هزار و سه عدد است!

حضرت فرمود: آنچه را گفته‏ام درست است. سپس بررسى دقیق‏ترى كردند و دیدند كه یك دانه خرما را «عبداللّه بن عامر» دردست خود نگه داشته است!

آن گاه حضرت فرمود: اى معاویه! من به تو اخبارى مى‏دهم كه تعجب مى‏كنى كه من چگونه این اخبار را در دوران كودكى از پیامبر آموختم! و آن این كه تو در آینده زیاد بن ابیه را برادر خود مى‏خوانى! و حجربن عدى را مظلومانه به قتل مى‏رسانى! و سرهاى بریده را از شهرهاى دیگر براى تو حمل مى‏كنند.

در تحقق این گونه پیشگوییها و اخبار از آینده كه حضرت حسن مجتبى(ع) از آنها پرده برداشته است،

علماء بزرگ اهل سنت درتاریخ آورده‏اند كه: زیاد بن ابیه از طرف معاویه فرماندار كوفه شد و چون شناخت كاملى به اصحاب امیرمؤمنان داشت، یكایك آنها را دستگیر كرده و دستور داد آنها را گردن زدند. از جمله دستگیر شدگان «حجربن عدى» بود كه او را به شام فرستاد. حجر در كنار معاویه قبرهاى آماده را یكطرف و كفن‏هاى مهیّا را در طرف دیگر دید، خود را آماده مرگ نمود(11) و اجازه خواست دو ركعت نماز بخواند. پس از آن سر او را از بدنش جدا كردند.

و همین معاویه زیاد بن ابیه را در بالاى منبر نشانید و به طور علنى اعلان كرد كه وى برادر معاویه از نطفه ابوسفیان است كه به طور نامشروع متولد گردیده است و آن گاه، شرح ماجراى خلاف عفت پدرش را نیز تشریح كرد!







4. شفاى وصال با عنایت امام حسن(ع)


میرزا محمّد شفیع شیرازى متخلص به وصال شیرازى متوفّى سال 1262 هـ. ق در شیراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفاى عصر فتحعلى شاه قاجار بود.

علاوه بر مراتب علمى، به تمام خطوط هفت گانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقایم،ریحان،تعلیق،و شكسته) مهارتى به سزا داشته و كتابهاى فراوانى نیز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، اینكه 67 قرآن به خط زیباى خود نوشته است.

بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب مى‏آورد و به پزشك مراجعه مى‏كند، دكتر مى‏گوید: من چشمت را درمان مى‏كنم، به شرطى كه دیگر با او نخوانى و خط ننویسى. پس از معالجه و بهبودى چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن مى‏كند تا این كه به كلّى نابینا مى‏شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسل به محمّد(ص)و آل او مى‏شود.

شبى در عالم رؤیا پیغمبر اكرم(ص) را در خواب مى‏بیند، حضرت به او مى‏فرماید: چرا در مصائب حسین (و حسن) مرثیه نمى‏گویى تا خداى متعال چشمانت را شفاء دهد.

در همان حال حضرت فاطمه زهرا(س) حاضر گردیده مى‏فرماید: وصال! اگر شعر مصیبت گفتى، اوّل از حسنم شروع كن؛ زیرا او خیلى مظلوم است.

صبح آن روز وصال شروع كرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفتن و این شعر را سرودن:

از تاب رفت و طشت طلب كرد و ناله كرد آن طشت راز خون جگر باغ لاله كرد نیمه دوّم شعر را كه گفت، ناگهان چشمانش روشن و بینا شد. آن گاه اضافه كرد:

خونى كه خورد در همه عمر، از گلو بریخت دل را تهى زخون دل چند ساله كرد زینب كشید معجر و آه از جگر كشید كلثوم زد به سینه و از درد ناله كرد.






ارسال به:
صفحات :

DESIGN BY NOOR